غزل شمارهٔ ۴۳۳ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
آن سالکم که با خضر هرچند هم نشینم
سرگشته همچو پرگار در گام اولینم
از بیم دید و وا دید بگریزم از عدم هم
گر بعد مرگ بیند در خواب همنشینم
دایم زهمت فقر خرجم ز دخل بیش است
خرمن بمور بخشم با آنکه خوشه چینم
آزار ما تلافی از آسمان ندارد
بیمرهم است زخمم هم طالع نگینم
ظاهر بباطن من یکرنگ گشته در عشق
چون شمع می گدازد با دست آستینم
امید رستگاری ز آغاز کار پیداست
در خانه کمانست صیاد در کمینم
این سرنوشت بد هم دایم بکس نماند
سیلاب اشک شوید آخر خط جبینم
شیرین زبانی من دام عوام نبود
جوش مگس کند زهر در دیده انگبینم
دایم کلیم دوران در پستیم ندارد
شاید که قدردانی بردارد از زمینم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیق و درونی شاعر است که تلاش میکند از تجربیات زندگی و معنای آنها سخن بگوید. شاعر خود را در حال گامبرداشتن در مسیری ناشناخته و پر از چالشها توصیف میکند و به احساسات درد و رنج ناشی از فقر و شکست اشاره میکند. او همچنین به عشق و امید رستگاری میپردازد و بیان میکند که در دلش آرزوی بهبود و تغییر سرنوشت دارد. در نهایت، شاعر به تضاد بین ظاهر و باطن خود اشاره میکند و به این نتیجه میرسد که در این میان، تنها امید و تلاش اوست که میتواند به او کمک کند تا از مشکلات عبور کند.