نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۴۰ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

جنس کساد چار سوی ناروائیم

گوئی بشهر دلشکنان مومیائیم

در پرده بهتر است نمود وجود من

رنگ خجالتم چه بود، خودنمائیم

فقرم ز چهره رنگ سیاهی نشسته است

در کنج بیکسی شب بیروشنائیم

چین جبین بکس نفروشد کمال من

با نیک و بد چو آینه خوش آشنائیم

تغییر وضع اگر همه یکدم بود خوشست

در حسرت ترقی تیر هوائیم

چون شیشه رنگ خجلتم از چهره ظاهرست

سامان پذیر گردد اگر بینوائیم

فکرم زبحر فیض گدائیست گنج بخش

هر جا سفینه است پر است از گدائیم

قحط نمک بکان ملاحت اگر فتد

خوبان کنند چاره ز داغ جدائیم

در راه خاکساری و افتادگی کلیم

چون جاده ام، ندیده کسی نارسائیم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به احساسات عمیق خود پیرامون فقر، عزلت و شرمندگی می‌پردازد. او خود را در وضعیتی می‌بیند که مانند مومیایی در دل شکسته‌هاست و به خاطر فقر و تنهایی‌اش، بدبختی را در چهره‌اش می‌بیند. از یک سو، به زیبایی‌ها و خوبی‌های زندگی توجه دارد و از سوی دیگر، حسرت ترقی و تغییر وضع را در دل دارد. شاعر همچنین به حس گدایی در زندگی‌اش اشاره می‌کند و به اینکه ممکن است زیبایی‌ها به خاطر جدایی از خوبان محو شوند، اشاره می‌کند. در نهایت، او خود را در راه تواضع و خاکساری می‌بیند و به این نکته اشاره می‌کند که مسیرش ناشناخته مانده است.