نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۴۵ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بی‌دماغم دست رد بر وصل جانان می‌نهم

پنبه در گوش از صدای آب حیوان می‌نهم

در بهاری اینچنین از زهد خشک محتسب

ساغرم تا تر شود در زیر دامان می‌نهم

نه صراحی غلغلی دارد نه ساغر خنده‌ای

گوش چندانی که بر بزم حریفان می‌نهم

از کجا مرهم بیابم چون ز مغز استخوان

پنبه می‌آرم به روی داغ حرمان می‌نهم

تا نباشد یک گلستان خار پاانداز من

کی ز کنج غم قدم در باغ و بستان می‌نهم

پایه اهل هوس بالاتر است از من کلیم

پای همت گرچه دائم بر سر جان می‌نهم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار احساس بی‌فروغی و ناتوانی را بیان می‌کند. او به عشق و وصال جانان فکر می‌کند اما دست رد به آن می‌زند و با پنبه در گوش خود از صدای آب و حیوانات دوری می‌کند. در بهاری تلخ، به جای خودداری از شراب، سعی می‌کند با نوشیدن آن، غم‌هایش را تسکین دهد. او به عدم خوشی در مجالس و بزم‌ها اشاره می‌کند و از داغ‌های درونش نمی‌تواند رهایی یابد. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که هوس‌پرستی و تمایل به لذت‌ها برای دیگران بیشتر است و او خود را در غم و ناکامی می‌بیند.