نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۳۸ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

تا ز خواب مستی غفلت سری برداشتم

چون حباب از سر نهادم هرچه در سر داشتم

کس چو من از مزرع امید حاصل برنداشت

کاشتم تخم هوس‌ها را و دل برداشتم

در بیابان طلب از ننگ واپس‌ماندگی

خاطری آشفته‌تر از گرد لشکر داشتم

بلبلم وز غنچه نشکفته کس نشناسدم

صد بهار آمد که من سر در ته برداشتم

اقتضای وقت بین کز دور ساغر می‌کنم

شکوه‌ها کاول ز بدگردی اختر داشتم

کس نمی‌فهمد زبان شکوه خونین‌دلان

من گرفتم غنچه‌سان دست از دهن برداشتم

حال خویش از دیگران پرسم، نمی‌دانم که دوش

اخگر اندر خوابگه یا گل به بستر داشتم

از نظام کارم ار ایام عاجز شد چه عیب

رشته کوته بود و من صد سحر گوهر داشتم

تا به اکسیر غم او آشنا بودم کلیم

صرفه در عزلت به سان کیمیاگر داشتم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از غفلت و خواب‌آلودگی خود در زندگی سخن می‌گوید و به ناامیدی و ناکامی‌هایی که در پی داشته، اشاره می‌کند. او حس می‌کند که دیگران نتوانسته‌اند به نتایجی در زندگی دست یابند و ابراز می‌کند که خود، با کشتن بذر امید و آرزوها، دلی آشفته دارد. با وجود آمدن بهارها و تکرار تلاش‌ها، همچنان در جستجوی مقصدی است و درد دلش را نمی‌تواند به دیگران منتقل کند. شاعر به ناتوانی زمان و روزگار در تغییر زندگی‌اش اشاره می‌کند و نهایتاً از غم و تنهایی خود به عنوان نوعی هنر و جادو صحبت می‌کند. در کل، شعر بیانگر احساسات عمیق ناکامی و جستجوی معنای زندگی است.