غزل شمارهٔ ۴۴۲ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
منکه دور از وطنم عیش تمنا نکنم
بقفس تا نرسم بال و پری وا نکنم
نتوان درد سر از گریه هر شمع کشید
بی سبب خوی بتاریکی شبها نکنم
کو دماغی که به بیگانه کنم آمیزش
دیدن آینه را منکه تمنا نکنم
دعوی صبر و دل و دین همه باطل باشد
گر دل گمشده در زلف تو پیدا نکنم
تاب همچشمی پروانه نخواهم آورد
شمع را با قد رعنای تو همتا نکنم
منصب یمن قدم همچو بهارم ندهند
دشت را سبز گر از آبله پا نکنم
چون سر شیشه می بسته دهان آمده ام
سر حرفی که ازو خون نچکد وا نکنم
عادتم تا نشود شکوه ارباب کرم
سایه از ابر باین بخت تمنا نکنم
رتبه هستی حلاج مرا منظور است
پنبه را بیهده تاج سر مینا نکنم
ای که گفتی که مکن عربده زین بیش کلیم
مستم از گردش آنچشم مکن تا نکنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساس تنهایی و دوری از وطن اشاره میکند و از بیمعنایی تمنا و عیش در این شرایط صحبت میکند. او میگوید که تا زمانی که به آزادی نرسیده، نمیتواند احساس شادی کند. همچنین شاعر به دشواریهایی که در زندگی دارد، از جمله عشق و دلباختگی، اشاره میکند و بیان میکند که در این شرایط، هرگونه ادعای صبر و وفاداری بیمعنی است. او تأکید میکند که نمیخواهد خود را با دیگران مقایسه کند و از موقعیتهای غیرممکن دوری میکند. در نهایت، به تمایل خود نسبت به عشق و محبوبش اشاره کرده و میگوید که تحت هیچ شرایطی از احساسات واقعیاش دست نخواهد کشید.