غزل شمارهٔ ۴۴۳ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
زحرف شکوه ایام لب چنان بستم
که گر بنزد طبیب آمدم زبان بستم
سیاهی شب آنزلف رنگ بست نبود
که من در آن شکن طره آشیان بستم
بکف عنان دو طوفان نگاه نتوان داشت
چو راه گریه گشادم در فغان بستم
نه همتست غم چشم خویش دارم گر
نظر زدیدن این تیره خاکدان بستم
خوشست درخور قدرت بلندپروازی
وگرنه منهم احرام آسمان بستم
جهان تنگ بسان دهان او هیچست
ز شوق اوست اگر دل باینجهان بستم
کسی طلسم سلامت نبسته است چو من
زحرف نیک و بد مردمان زبان بستم
نبودمور در افتادگی کمر بسته
بخاکساری روزیکه من میان بستم
شکسته بندم و آئین تازه ای دارم
بسان قرعه شکستن بر استخوان بستم
شدم ز بوسه آن خاک آستان محروم
کلیم تا ز فغان خواب پاسبان بستم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل از غم و درد خود صحبت میکند و احساسات عمیقش را به تصویر میکشد. او به نحوی از مشکلات و موانع زندگی سخن میگوید و نشان میدهد که چگونه به خاطر این دردها زبانش را بسته و سکوت اختیار کرده است. در عین حال، به زیباییهای جهان عشق و شوق نیز اشاره دارد و میگوید که از درد و رنجهایش قدرتمندتر شده است. شاعر احساس میکند که دنیا همچون یک تنگی است و او به خاطر عشق به معشوقش، به این دنیا وابسته شده است. در نهایت، او از محرومیت از نعمتهای زندگی و فراق از محبوب نیز صحبت میکند و به نوعی درمییابد که باید با شرایط جدید و سخت زندگی سازگار شود.