غزل شمارهٔ ۴۴۸ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
فرصتی کو که دوای دل رنجور کنیم
پنبه شیشه می مرهم ناسور کنیم
طمع خام نشد ز آتش حرمان پخته
گر بدوزخ برویم آرزوی حور کنیم
خدمت بزم شراب تو زما می آید
می توانیم که از گریه گزک شور کنیم
از پی کینه ما تیغ به بندد بمیان
ما اگر دست هوس در کمر مور کنیم
زندگی بسکه زبیداد فلک تلخ شده است
خسته به شه را پرسش رنجور کنیم
پرده هرچند فزون جلوه افشا خوشتر
فهم این نکته ز راز دل طنبور کنیم
چاره زاریست بر دلبر مغرور کلیم
نتوانیم چو رامش بزر و زور کنیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و درونی شخص شاعر میپردازد. او از رنج و درد دل خود صحبت میکند و بهدنبال فرصتی است تا این درد را تسکین دهد. شاعر با اشاره به آرزوها و آرزوی وصال، به سختیهای زندگی و نارضایتی از وضعیت موجود اشاره میکند. در عین حال، او به زیباییهای لحظات زندگی از جمله بزم شراب و شور و شوق مینگرد. همچنین، شاعر به کینه و دشمنیهایی که در جامعه وجود دارد، اشاره میکند و در نهایت به این نتیجه میرسد که زندگی تحت فشار و ظلم زمان، بسیار تلخ شده است. او تلاش میکند تا معنی و رازهای دل خود را درک کند و در جستجوی راهی برای تسکین دردهایش است.