غزل شمارهٔ ۴۵۱ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ازین شکسته دلم گر نحیف و رنجورم
که در غمش بگریبان نمی رسد زورم
هزار بار ازین همرهان گسستم و باز
فلک نهشت جدا همچو تار طنبورم
سرم بغیر گریبان فرو نمی آید
بدستگاه قناعت ز بسکه مغرورم
چنینکه صورت خامم کدورت انگیزست
ببزم دهر تو گوئی چراغ بینورم
ز خلق راحت تنهائیم رهانیده
بکنج خلوت خود در بهشت بیحورم
بباغ دهر خس آشیانه را مانم
که در میان طراوت ز خرمی دورم
ز ضعف بار مداوا نمی توانم برد
طبیب را چه گنه گر همیشه رنجورم
نیافتم هنری بهتر از سبکباری
اگر ندارم چیزی ببار معذورم
در انتظار خرابی بسر رود عمر
کلیم همچو حباب آنزمان که معمورم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساس اندوه و ناتوانی شاعر است. او از شکسته شدن دلش و رنجور بودنش میگوید و اینکه در غم خود به نهایت ناکامی رسیده است. شاعر در تلاش است تا از همراهانش جدا شود اما سرنوشت او را به هم مرتبط میکند. او احساس غرور دارد که مانع از پایین آوردن سرش میشود و اشاره میکند که حتی در روزهای سخت هم به دنبال خوشبختی و آرامش بوده است. در دنیای واقعی، او خود را همانند گیاهی در باغ میبیند که از طراوت و سرزندگی دور است. او از ضعف و رنجش گلایه میکند و به این نکته اشاره دارد که هیچ هنری بهتر از سبکی بار نیافته است. در نهایت، او به ناامیدی خود از زندگی اشاره میکند و به حالت ناپایدار و زودگذر آن مانند حباب اشاره دارد.