غزل شمارهٔ ۴۵۶ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بدام عشق تو بیدانه مبتلا شده ام
پرم مبند چو دل بسته مبتلا شده ام
جدا ز یاران، تار گسسته را مانم
که بینوا شده ام گر دمی جدا شده ام
چراغ اهل دلم، بیفروغم ار بینی
ز گرد محنت این کهنه آسیا شده ام
نه از ترحم، صیاد کرده آزادم
ز ضعف تن ز شکاف قفس رها شده ام
چو آبروی قناعت نمی برم ز طلب
بکوی عزلت بیمایه چون هما شده ام
همان بدیده جوهر شناس جا دارم
اگر ز مالش ایام توتیا شده ام
ز تیره روزی و آشفته خاطری پیداست
که کشته بسته آن طره دوتا شده ام
گدا شوند گر اهل طلب زننگ سئوال
من از گدائی میخانه پادشا شده ام
هما به تیر زنند استخوانم ار بخورد
چنین که من هدف ناوک بلا شده ام
ز دستگیر ، امیدم چنان بریده کلیم
که ناامید ز پا مردی عصا شده ام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساس عشق و وابستگی عمیق شاعر به معشوق است. او به نوعی در دام عشق گرفتار شده و از دوری معشوق رنج میبرد. شاعر خود را مانند گلی آسیبپذیر و بیبرگ میداند که به خاطر جدایی از یارانش، احساس تنهایی و بیکسی میکند. او از درون دچار محنت و غم است و نیاز به پشتیبانی و امید دارد. با وجود همه دردها، او مانند پرندهای آزاد با روحیهای قانع، به دنبال معنایی در زندگیاش میگردد. در نهایت، شاعر با کلمات زیبا و غمگین اشاره دارد که به رغم تمام ناامیدیها و مشکلات، عشق هنوز در دلش شعلهور است.