غزل شمارهٔ ۴۵۳ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
همتی کو که دل از عیش جهان بردارم
گل به بلبل دهم و برگ خزان بردارم
نخل بالای تو، آن شعله خاشاک وجود
به کنار آرم و خود را ز میان بردارم
هر نفس جستن آن مویمیان، آسان نیست
گم شود یکدم اگر دست از آن بردارم
توبه کردم ز می و روح غذا میخواهد
مشتی از خاک در پیر مغان بردارم
از جهان قسمتم این دست و دل تنگ؟ بس است
دیده حسرت از آن کنج دهان بردارم
حرص می رطل گران خواهد و از ضعف خمار
پنبه از شیشه به دست دگران بردارم
در ره عشق که هر جاده دَم مار بود
هر کجا پای نهم، دست ز جان بردارم
تیر جور فلکم کُشت ازین کهنهکمان
قدرتی کو که زه کاهکشان بردارم
چون سخنفهمی و فریادرسی نیست کلیم
چه عبث مُهر خموشی ز دهان بردارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از دلتنگی و آرزوی رهایی از غم و افسوس سخن میگوید. او میخواهد از لذتهای زودگذر دنیا دست بردارد و به چیزی ژرفتر و پایدارتر دست یابد. شاعر با استعاراتی چون نخل و شعله، به تلاش برای ترک وابستگیهای دنیوی اشاره میکند. همچنین، او با تأکید بر سختیهای عشق و مشکلات موجود در زندگی، به احساس تنهایی و فقدان یاری نیز پرداخته و در نهایت به ناامیدی از عدم وجود کسی برای فریادرسی اشاره میکند. در مجموع، شعر بیانگر کشمکشهای روحی و جستجوی حقیقت در میان دردها و غمهای زندگی است.