غزل شمارهٔ ۴۵۸ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دل را از آن دو طره پرفن گرفته ام
از هند زلف رخصت رفتن گرفته ام
با شعله ام بنسبت عریانی الفت است
زان روی جا بگوشه گلخن گرفته ام
هرگز ز سنگ دلشکنانم هراس نیست
این شیشه را برای شکستن گرفته ام
دانسته ام حقیقت خود را چنانچه هست
در کین خویش جانب دشمن گرفته ام
چشم از جهان ببستم و نور دلم فرود
روشن شده است خانه چو روزن گرفته ام
آخر بسان فاخته ام شد گلو کبود
منت ز خلق بسکه بگردن گرفته ام
تا چند در نی قلم آتش زند سخن
من هم کلیم خامه ز آهن گرفته ام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیق و پیچیدهای است. شاعر از دلبستگی و رابطهای عاشقانه صحبت میکند، بهویژه از زیبایی و جذابیت معشوق که به او اجازه داده از زندگی جدا شود. او به عمق درد و رنجهای عاشقانهاش اشاره میکند و نشان میدهد که هیچ ترسی از شکست ندارد. شاعر حقیقت وجودی خود را میشناسد و در مواجهه با دشمنیها، قوی و مقاوم است. او نیز به انزوای خود اشاره میکند و گویی به درد و رنجهایش افتخار میکند، در نهایت بیان میکند که نیروی کلام و قلمش از آتش درونش ناشی میشود و دلی پر شور دارد.