غزل شمارهٔ ۴۵۹ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
در دستگاه محتشمان پا نمی خوریم
خون می خوریم و آب زدریا نمی خوریم
بر روزه قناعت خود صبر می کنیم
گر جان بلب رسد غم دنیا نمی خوریم
از صد هزار رنگ تمنا که می پزیم
ما غیردود آتش سودا نمی خوریم
هر کس که دید چاک دلم پاره شد دلش
ما زخم را زتیغ تو تنها نمی خوریم
دایم ز بس به بند گریبان فتاده است
چیزی ز دست خویش چو مینا نمی خوریم
دست تهی بهمت می جمع کی شود
از منع توبه نیست که صهبا نمی خوریم
پرهیز بیش ازین نتواند مریض عشق
از هیچکس فریب مداوا نمی خوریم
از وضع ناگوار جهان طبع ما کلیم
از بسکه سیر شد غم فردا نمی خوریم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان حال و احوال انسانهایی میپردازد که به رغم سختیها و مشکلات زندگی، به امید و آرزوهای خود ادامه میدهند. شاعر بر این نکته تأکید دارد که در سختترین شرایط، کماکان به عشق و آرزوهایشان پایبند هستند و از دنیا و غمهای آن بیخبرند. آنها از مواد مخدر و مشروبات الکلی دوری میکنند و تلاش میکنند تحمل کنند. در نهایت، آنها غم روزگار را فراموش کرده و به جستجوی آرامش درونی میپردازند، با این حال بر مرهمی برای دردهایشان نمییابند.