نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۶ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

از پیچ و تاب فکر تنم صد شکن گرفت

آسان نمی‌توان سر زلف سخن گرفت

بر تشنگان عقیق لبت را حلال کرد

خطت که آمد و سر چاه ذقن گرفت

بر عارض تو چهره شدن حد شمع نیست

گریان ز بزم رفت و سر خویشتن گرفت

بر روی آب رخصت سجاده گستری

اول نداشت موج، ز مژگان من گرفت

معشوق خردسال بود سازگارتر

سروی که قد کشیده دلش از چمن گرفت

دارم تبی چنانکه سرانگشت را طبیب

برداشت تا ز دست من اندر دهن گرفت

بر حرف من کلیم نگفتی گرفت نیست

این چیست کآتش از نفست در سخن گرفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف احساسات عمیق و دشواری‌ها در ابراز عشق و زیبایی می‌پردازد. شاعر از پیچیدگی‌های افکار و احساساتش می‌گوید و اینکه نمی‌تواند به راحتی درباره عشق و معشوقش سخن بگوید. او به جذابیت و تاثیر زیبایی معشوق اشاره می‌کند و بیان می‌کند که چگونه این زیبایی او را به شدت تحت تاثیر قرار داده است. همچنین از درد و تبی که عشق به او می‌زند سخن می‌گوید، و در نهایت به قدرت کلمات و سخنان معشوقش اشاره می‌کند که مثل آتش، قلب او را می‌سوزاند. این شعر، در مجموع، نمایانگر کشمکش‌های درونی شاعر در مواجهه با عشق و زیبایی است.