نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۶۶ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

پی بخلوتگه قرب از بسکه شبها برده ایم

صبح چون سر زد بسامان شمع، ما دلمرده ایم

نیست نفس دون امانت دار یک جو اعتبار

حق بدست ماست گر چیزی بخود نسپرده ایم

گر بها می داد ما را قدر ما هم می شناخت

در کف ایام کالای بیغما برده ایم

باده دردآمیز گردد شیشه چون بر هم خورد

گردش افلاک تا برجاست ما آزرده ایم

گلبن ایام را ما آشیان بلبلیم

عالم از سر سبز گردد ما همان پژمرده ایم

یادگار دودمان پردلی مائیم و شمع

سر بتاراج فنا رفته است و پا افشرده ایم

باده بر لب یار در بر می رسد ما را کلیم

چون صراحی گر دماغ خود ببالا برده ایم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این اشعار، شاعر به تنهایی و دل‌مردگی خود اشاره می‌کند و از شب‌هایی که در خلوت گذشته‌اند صحبت می‌کند. او می‌گوید که صبح که می‌شود، شمعی که نماد امید است، با کمال ناامیدی می‌سوزد. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که در زندگی هیچ چیزی را به درستی نگه‌دار نیست و بر اهمیت بی‌ارزشی زمان و عمر تأکید می‌کند. او از درد ناشی از زندگی و گذر زمان سخن می‌گوید و نشان می‌دهد که با وجود وجود باده و شادی، نگران و پژمرده است. شاعر در نهایت به یادگاری از گذشته و حسرتی که بر دل دارد، اشاره کرده و به وضعیت خود در مواجهه با زمان و فنا می‌پردازد.