نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۶۷ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

باز عید آمد بغل گیری مینا می‌کنم

از کجا یاری چو او خون گرم پیدا می‌کنم

پندگویان کهنه دیوارند و من سیلابشان

منعشان تا چند باید، رو به صحرا می‌کنم

همچو خار پا به جای خود کسی نگذاردم

با چنین طالع اگر در خاطری جا می‌کنم

خط دمید، اکنون از آن لب کام دل خواهم گرفت

شام چون شد روزه امید را وامی‌کنم

بس که بر هم خورده‌ام سررشته را گم کرده‌ام

خاطر جمع از سر زلفت تمنا می‌کنم

بر سر خوان بلا تنها نخوردم رزق خود

یک برش زخم ترا قسمت بر اعضا می‌کنم

شیشه و ساغر کلیم از وضع من آزرده‌اند

این نه میخواری‌ست قبض روح مینا می‌کنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به شادی عید و دیدار مینا (معشوق) اشاره می‌کند و می‌گوید که هرگز نمی‌تواند کسی با ویژگی‌های او پیدا کند. او در باره چالش‌های زندگی و دلتنگی‌هایش صحبت می‌کند و ابراز می‌کند که با وجود مشکلات، خواستار محبت و نزدیکی به مینا است. شاعر احساس گمشدگی و آشفتگی می‌کند و به تصویر روحانی‌اش از مینا اشاره دارد که عید برای او به معنای تجدید امید و عشق است. او در نهایت از رنج و تألمی که عشق برایش به ارمغان آورده، می‌گوید و می‌فهماند که این مشکلات فراتر از میخواری است.