نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۶۸ - در مدح شاه‌جهان کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز سوز عشق چه هنگامه فغان بندیم

چو شمع کشته ازین ماجرا زبان بندیم

نهال سرکش گل بیوفا و لاله دو رو

درین چمن به چه امید آشیان بندیم

دمیکه ما گره از کار عیش بگشائیم

خیال بوسه بر آن خاک آستان بندیم

متاع خانه دل آنچنان بیغما رفت

دری نماند که بر روی دشمنان بندیم

هزار شکوه یکی کردم و کسی نشنید

گذشت آنکه ز یک حرف داستان بندیم

گره به موی چو افتاد باز نگشاید

غنیمت است بیا دل در آن میان بندیم

کلیم سایه شاه‌جهان چو بر سر ماست

به پشت چرخ دگر دست کهکشان بندیم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف عاشقانه و آلام ناشی از عشق می‌پردازد. شاعر از سوز و گداز عشق سخن می‌گوید و به عنوان یک شمع که خاموش شده، از بی‌زبانی خود در این ماجرا شکایت می‌کند. او به بی‌وفایی گل‌ها و لاله‌ها اشاره دارد و از ناامیدی در عشق سخن می‌گوید. با بیان این‌که پیشرفت عیش و نشاط زندگیشان در گرو یاد بوسه‌ای بر خاک معشوق است، به فقدان عشق و دل‌تنگی اشاره می‌کند. او از شکایت‌هایش می‌گوید که هیچ‌کس نشنیده و در نهایت، به دوستی و پیوند عمیق عشق اشاره می‌کند، و در پایان، به پناه بردن به سایه شاه و امید به کمک از کیهان اشاره دارد.