غزل شمارهٔ ۴۸۱ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
کامی ز روزگار ستمگر گرفته ایم
خود را اگر بخاک برابر گرفته ایم
گرمی ز جزوناری ما برطرف شدست
از بسکه حرف سرد بتن بر گرفته ایم
پر را بشکل خنجر صیاد دیده ایم
سر را ز شوق آن بته پر گرفته ایم
دریا بما رسیده اگر از می مراد
همچون صدف زآبله ساغر گرفته ایم
هرگز نگشته دود شکایت زما بلند
گر همچو شعله ز آتش غم در گرفته ایم
دندان که در غم تو نهادیم بر جگر
گوئی ز پنبه روزن مجمر گرفته ایم
بگذر ز کام تا بکنار تو جا کند
این بند را ز رشته گوهر گرفته ایم
تا رفته ایم در پس زانوی غم کلیم
جا در پناه سد سکندر گرفته ایم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از دوران ستم و سختیهای زندگی سخن میگوید. او اشاره میکند که گرمی و شوق از زندگیاش رفته و تنها به سردی و غم پرداخته است. شاعر با استفاده از تصاویر زیبا به بیان وضعیت خود میپردازد و احساساتش را نسبت به عشق و غم ابراز میکند. او همچنین به یادآوری مشکلات گذشته و عدم توانایی در ابراز شکایت از شرایط خود اشاره میکند و در نهایت به امیدی برای تغییر و رهایی از این بندها میپردازد.