غزل شمارهٔ ۴۸۸ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
گوهر تاجم که در دست گدا افتاده ام
سیر طالع بین کجا بودم کجا افتاده ام
وه چه بودی گر زبام آسمان افتادمی
اینچنین کز صحبت یاران جدا افتاده ام
صبح من شام غریبان است از شامم مپرس
تا بکام غم درین غربت سرا افتاده ام
با سپند سوخته گوئی که از یک مزرعیم
یکقلم از دیده نشو و نما افتاده ام
نقش پا برخواستم دارد بامداد نسیم
من سر شکم برنخیزم هر کجا افتاده ام
با وجود سرکشی چون گردبادم خاکسار
شعله ام از عجز در پای گیا افتاده ام
گوهر شب تابم و از شمع بیقیمت ترم
لیک ازین شادم که باری بی بها افتاده ام
هرگزم در سر هوای دانه کامی نبود
من ندانم از چه در دام بلا افتاده ام
من یکی آئینه گیتی نما بودم کلیم
روی غم از بسکه دیدم از جلا افتاده ام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر در مورد احساس تنهایی و دغدغههای زندگی میپردازد. شاعر از گوهری میگوید که در دست گدا افتاده و به وضعیت خود شکایت میکند. او به ناامیدی و سرگشتگی خود در زندگی اشاره میکند و میگوید که حالا از یاران و دوستانش جدا شده است. شاعر صبح خود را به شام غریبان تشبیه میکند و احساس غربت و غم را در زندگیاش حس میکند. او از سوختگی خود و سرنوشتش در دنیای زودگذر میگوید و به تعبیر زیبایی از خاکساری در برابر قدرت و عجز میپردازد. در نهایت، او به ناامیدیاش در دستیابی به آرزوها اشاره میکند و از تغییر در وضعیتش به خاطر دردها و مشکلات زندگی میگوید.