غزل شمارهٔ ۴۹ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا ز زلف تو غیر از شکست و محنت نیست
بنای خانهٔ زنجیر بهر راحت نیست
برهنه پای نخواهیم ماند، آبله هست
در آن دیار که کفشی به پای همت نیست
چنین که قافلهٔ آه میرود به شتاب
به کشور اثرش فرصت اقامت نیست
صفا در آخر بزم شراب اگر نبود
عجب مدار که ته شیشه بیکدورت نیست
دوام روزهٔ زاهد نه از برای خداست
که طفل طبعش قادر به ترک عادت نیست
اثر اگر نبود با دعای من سهل است
همین بس است که شرمندهٔ اجابت نیست
به نزد من که به آزار کس دلیر نیم
اگر چه کشتن شمع است بیشجاعت نیست
سخن فروشی، فرزند خود فروختن است
کسیکه لاف سخن زد اهل ز غیرت نیست
دکان شعر به بازار امتیاز کلیم
توان گشود ولیکن ز شرم رخصت نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان احساسات و مشکلاتی میپردازد که از عشق و جدایی ناشی میشود. او اشاره میکند که زندگیاش جز درد و رنج نمیآورد و میگوید رنج و محنت بخشی از وجود اوست. شاعر میگوید که در جایی زندگی میکند که امکان راحتی و آسایش وجود ندارد و هرچقدر تلاش کند، همچنان غم و اندوه همراه اوست. او به بیثمری تلاشهای زاهد اشاره میکند و میگوید که پیشرفت و اثرگذاری همیشه حاصل دعا و نیت خوب نیست. همچنین، به مفهوم شجاعت میپردازد و میگوید که خود را از آزار دیگران دور میکند، زیرا به اخلاق و غیرت اهمیت میدهد. در نهایت، شاعر به محدودیتهای کار هنری و شعر اشاره میکند و میگوید که حتی اگر توان نوشتن شعر را داشته باشد، به خاطر شرم و حفظ حرمت این کار را انجام نمیدهد.