نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۰ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

نه همین سودای ابرویت مرا دیوانه ساخت

برهمن از شوق او محراب در بتخانه ساخت

مستی چشم ترا نازم که در دوران او

سبحه را زاهد به می گل کرد و زان پیمانه ساخت

رخنه در آهن فتد از سایهٔ مژگان تو

یک‌نفس آئینه را هم می تواند شانه ساخت

دانهٔ بسیار در کار است بهر صید خلق

حق به دست زاهد از آن سبحه را صد دانه ساخت

تا به کی باشم طفیل جغد در ویرانه‌ها؟

من که از سنگ حوادث می‌توانم خانه ساخت

یک‌نفس هشیار بودن عمر ضایع کردن است

گر نداری باده باید خویش را دیوانه ساخت

فارغ از دریوزهٔ میخانه ها گردیده‌ام

کار عقل و هوش را آن نرگس مستانه ساخت

تا شود روشن که مسکین کشتهٔ بیداد کیست

گنبد از فانوس باید بر سر پروانه ساخت

آن نگاه آشنا سرمشق فکرم شد، کلیم

آشنایم با هزاران معنی بیگانه ساخت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به عشق و دلبستگی عمیق خود اشاره می‌کند. او به زیبایی ابرو و چشمان معشوق می‌بالد و آن را دلیل دیوانگی‌اش می‌داند. شاعر به تبعید و تنهایی خویش در ویرانه‌ها اشاره می‌کند و از قدرت عشق برای ساختن دنیایی جدید سخن می‌گوید. او همچنین از تاثیر اندیشه‌ها و زیبایی‌های معشوق بر عقل و هوش خود می‌گوید و در نهایت به این نتیجه می‌رسد که احساسات او و محبتش دارای عمق و معنای خاصی است که زندگی‌اش را شکل می‌دهد.