غزل شمارهٔ ۴۹۱ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
خاک نشینی است سلیمانیم
دست بود افسر سلطانیم
هست چهل سال که میپوشمش
کهنه نشد جامه عریانیم
جوش سرشکم بمقام وداع
جمعم و سرگرم پریشانیم
نسخه گرفتست نظام جهان
از نسق بیسر و سامانیم
خاک تواضع ز ازل ریخته
دست قضا بر خط پیشانیم
روی نیاز از همه سو تافتم
قبله نفهمیده مسلمانیم
بخت ز آغوش من انگیخته
همچو صدف باعث ویرانیم
در دهن از روزه حرمان من
نیست جز انگشت پشیمانیم
من ز سواد سخنم چون کلیم
نه همدانی و نه کاشانیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره حالتی از تواضع و فقر است. شاعر خود را خاکنشین و عریان توصیف میکند و به چهل سال پوشیدن لباس کهنه اشاره دارد. او از درد وداع و پریشانی خود میگوید و نسبت به اوضاع نابسامان جهان نگرانی دارد. با اشاره به خاک تواضع، بر تقدیر و سرنوشت خود تأکید میکند. او با اشاره به نمادهای مذهبی و فرهنگی، نشان میدهد که به رغم سختیها و نبود منابع، هنوز در جستجوی معنا و ارادت است. شاعر خود را به کلیم (حضرت موسی) تشبیه میکند و بیانگر این است که از مکانهای مختلف فاصله دارد و در جستجوی حقایق بزرگتر است.