نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۹۴ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

تا نفرسود است پا، بیراهه‌پیما می‌شوم

می‌گذارم پا به راه آن دم که بی‌پا می‌شوم

صورت از دیوار می‌خواهد که سنگ آرد برون

با چنین دیوانگی هرجا که پیدا می‌شوم

آتش ناکامی دوران نمی‌سوزد مرا

بیشتر دل سرد از اوضاع دنیا می‌شوم

موجم و دریای هستی سر به سر جای منست

نیستم بی‌خانمان هرچند بی‌جا می‌شوم

باده آب جزو ناری می‌شود در طینتم

وقت هشیاری چو آتش بی‌محابا می‌شوم

ساز بی‌آهنگم و یکسر نوایم خارج است

گر نوازش یابم از ایام رسوا می‌شوم

می‌کنم بی‌تابی خود را تماشا بیشتر

روبه‌رو هرگه به آن آیینه‌سیما می‌شوم

کس نمی‌داند که چون پروانه مأوایم کجاست

شمع حسنی هرکجا افروخت پیدا می‌شوم

عزت دیوانه‌ها در شهر کمتر شد کلیم

چند روزی می‌روم مجنون صحرا می‌شوم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دربارهٔ وضعیت درونی شاعر و احساساتش نسبت به زندگی و دنیا است. شاعر بیان می‌کند که تا زمانی که زنده است، به مسیر خود ادامه می‌دهد و هر زمان که از پا بیفتد، متوقف می‌شود. او به دیوانگی و تناقض‌های زندگی اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ چیز نمی‌تواند او را از آتش ناکامی‌اش بسوزاند. شاعر خود را وابسته به دنیا می‌داند، هرچند که بی‌جا و بی‌خانمان احساس می‌کند. او از احساساتش مثل بی‌تابی و تنهایی صحبت می‌کند و به عشق و زیبایی نیز اشاره دارد. در نهایت، شاعر بیان می‌کند که همچون یک دیوانه در این دنیا زندگی می‌کند و به دنبال زیبایی و عشق می‌گردد.