نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۹۸ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

کسی نیم که زکس حرف سرد برگیرم

من آتشم چه عجب گر زباد در گیرم

چنان ز کوی طمع پا کشیده همت من

که عارم آید اگر پند از پدر گیرم

بغیر قطره ز میراب قسمتم نرسد

اگرچه جا بدل بحر چون گهر گیرم

ز بیخودی خبر دل زچشم او پرسم

زمیکشان خبر از حال شیشه گر گیرم

مرا ز گرم روی رهنما ز پس ماند

اگر بملک فنا رهبر از شرر گیرم

سرم بملک سلیمان فرو نمی آید

اگرچه خشت ندارم که زیر سر گیرم

نهال خوش ثمرم لیک کس ندیده برم

که سنگ حادثه نگذاشت برگ و بر گیرم

کلیم با دل دیوانه ای که در بر اوست

چو بر نیایم، چون دل زدوست برگیرم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر احساسات عمیق و پیچیده‌ای را در مورد عشق و درد درونی بیان می‌کند. شاعر از آتش درون خود صحبت می‌کند و به تعبیری می‌گوید که وقتی از عشق و مورد علاقه‌اش دور است، مانند آتش در حال سوختن است. او همت و اراده‌اش را فراتر از نصیحت‌های پدر می‌داند و به طمع دست نیافته‌اش اشاره می‌کند. شاعر معتقد است که سرنوشتش دچار محدودیت است و حتی در دنیای وسیع هم نمی‌تواند چیزی فراتر از آنچه که دارد به دست آورد. در ادامه، شاعر به احساساتش نسبت به معشوق و مشکلات ناشی از عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که با وجود تمام زحمت‌ها و سختی‌ها، هنوز نتوانسته تا به آرزوهایش دست یابد. او مانند درختی با میوه‌های خوش‌طعم است که کسی برای چیدن آن به سراغش نمی‌آید. در نهایت، شاعر به تنهایی و دیوانگی خود در عشق اشاره می‌کند و تأکید می‌کند که چطور این عشق او را به دردسرهای بیشتری دچار کرده است.