غزل شمارهٔ ۵۰۲ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
روز و شب از بس که محو آن میان گردیدهام
موی میترسم برآید عاقبت از دیدهام
فرصت عشرت ز کف ندهم به هرجایی که هست
گریه تا بس کردهام بر حال خود خندیدهام
گل به بستر تا نیفشانی نمیخوابی و من
شمعسان با شعله در یک پیرهن خوابیدهام
همچو من در پیش یار بیوفای خود کلیم
زود نتوان خار شد، عمری وفا ورزیدهام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و دلبستگی عمیق خود به محبوبش صحبت میکند. او بیان میکند که روز و شب به یاد محبوبش در فکر اوست و از این حالتی که در آن است، به شدت غمگین است. شاعر نمیخواهد لحظهای از خوشی را از دست بدهد و با وجود گریههای زیاد، به جایی میرسد که بر حال خود میخندد. او همچنین اشاره میکند که در نزدیکی محبوبش، همچون شمعی در حال سوختن است و هیچ خواب آرامی ندارد. نهایتاً به وفاداریاش اشاره میکند و میگوید که با وجود بیوفایی محبوب، همچنان سالها به او وفادار مانده است.