نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۹۹ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دلا مگوی که نگرفت هیچکس خبرم

که سنگ حادثه داند شمار موی سرم

اگر بنشو و نمائی رسیده ام اینست

که خار پای دوانیده ریشه تا کمرم

هوای بال فشانی بزیر چرخم نیست

چو طایر قفسم گو بریده باش پرم

بهوش خویش چو آیم بگرد او گردم

براه شوق بآخر نمی رسد سفرم

بباغ دهر چو من نیست نخل خوشی ثمری

عبث نگشته هوادار اره و تبرم

ز در بسایه دیوار می کشم خود را

غرور ناز بخواری براند ار زدرم

ز سیل اشک چنان شستشوی دیده دهم

که هر نظاره فریبی بیفتد از نظرم

نیم چو صورت دربند جامه دیبا

لباس فاخرم اشکست و رشته گهرم

اگرچه قرض ز یمن قناعتم نبود

چو وام دار زند اشک دست در کمرم

زخاکساری من هیچ دور نیست کلیم

اگر بخاک بدل گردد آب در گهرم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و رنج خود می‌گوید و احساس تنهایی و بی‌خبری از وضعیت خود را بیان می‌کند. او به تصویر قفسی اشاره می‌کند که پرنده‌ای در آن محبوس است و از مشکلات و موانع زندگی شکایت دارد. شاعر نگران است که دیگران نتوانند درد او را درک کنند و حس می‌کند که به رغم تلاش‌هایش، از آرزوهایش دور است. او با تمثیل‌های زیبا به مشکلاتی که با آن دست و پنجه نرم می‌کند، اشاره می‌کند و تأکید می‌کند که حسرت و اندوهش او را رنج می‌دهد. در نهایت، او با توجه به موقعیت خود، به وام‌داری اشک و غم اشاره می‌کند و روشن می‌سازد که هرچند به نظر می‌رسد که او در زندگی موفق نیست، اما این احساسات جزء وجود او شده‌اند.