غزل شمارهٔ ۵۰۰ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بچاک سینه نه مرهم پی دوا بندم
ره فرار به صبر گریزپا بندم
نبسته است کس از چاره راه برغم عشق
بروی سیل چه سود ار در سرا بندم
در آن چمن که گل وصل دسته بندد غیر
مرا بس اینکه نگه را به پشت پا بندم
بروز عید چو قربان کنی حریفانرا
مرا بگوی که دست ترا حنا بندم
شمار هر سر موی تو گر دلم باشد
همه بموی میان تو دلربا بندم
بیک نگاهم از آن چشم فتنه جو بنواز
که دست فتنه افلاک بر قفا بندم
بهم به پیچم تار دل و رگ جان را
که صید معنی وحشی بمدعا بندم
سفر ز جور تو ناچار شد مگر یکچند
ز خاک غربت مرهم بزخمها بندم
بروز عید هوس گر کنم خودآرائی
بخویش زیور از نقش بوریا بندم
کلیم نیست گشایش چو با کلید طلب
چو قفل بسته لب از حرف مدعا بندم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و درد و آرزوهای عاشقانه سخن میگوید. شاعر از تلاش برای درمان دردهای عاطفیاش میگوید و بیان میکند که با وجود سختیها، عشق همچنان ادامه دارد. او به زیباییها و معشوقش اشاره میکند و احساساتی چون انتظار و فراق را توصیف میکند. در نهایت، شاعر به ناامیدی از یافتن راهحل برای مشکلاتش و عدم توانایی در بیان خواستههایش اشاره میکند. این شعر تصویری از بحرانها و زیباییهای عشق را به تصویر میکشد.