غزل شمارهٔ ۵۱۷ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
کمر از تار جان باید بران نازک میان
کی از هر رشته ای آن دسته گل می توان بستن
بزور رعشه شوق اضطرابی آرزو دارم
که مغزم را نباشد فرصت در استخوان بستن
بروز ار عندلیم، شام چون پروانه خاموشم
دران کو صرفه من نیست خواب پاسبان بستن
علاج اضطراب دل نمی آید ز من ورنه
بافسون می توانم لرزه آب روان بستن
همیشه پیشه من عجز و کار اوست استغنا
ز گلچین در زدن می آید و از باغبان بستن
دکان گلفروشم رونق من موسمی دارد
بخود نتوان گل داغ جنونرا در خزان بستن
جرس این ناله را از پهلوی دلبستگی دارد
نبایستی ز اول خویش را بر کاروان بستن
بنازم ترک چشمت را که ترکش بسته می خواهد
بخونریز اسیران اینچنین باید میان بستن
کلیم از یک الف زخم اینهمه بهر چه مینالی
سخن کوتاه کن تا کی ز حرفی داستان بستن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احوالات روحی و عاطفی شاعر اشاره دارد. او از حالتهای مختلف اضطراب، شوق و عشق سخن میگوید و به وضوح نشان میدهد که چگونه این احساسات بر زندگیاش تأثیر میگذارند. شاعر در تلاش است تا معانی عمیقتری از زندگی و عشق را به تصویر کشد؛ بهویژه اینکه نمیتوان از تجربیات و احساسات رنجآور خود فرار کرد. او به تمایز بین عجز و قدرت در عشق پرداخته و به نحوی که تمام احساساتش را نمیتوان به سادگی درک کرد، اشاره میکند. بهطور کلی، این شعر نگاهی عمیق به احساسات انسان و چالشهای مرتبط با آن دارد.