غزل شمارهٔ ۵۱۹ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
بیغما برد دین و دل که دست انداز نازست این
نهادم سر بکف منهم که تسلیم نیازست این
غم جانسوز عاشق از نهفتن فاش می گردد
زخویش آتش برآوردم گل اخفای رازست این
گیاه و برق را با هم چه آمیزش، سرت گردم
بمن آمیختی آخر نشان احترازست این
بلا پرورده ای باید که دارش در بغل گیرد
اناالحق گفت اگر منصور لاف امتیازست این
باین بی برگ و سامانی چو دولاب کهن دایم
سراپا زاری و اشکم چه سامان نیازست این
نهال حسرت ما هم بهاری می کند آخر
نمود از استخوان مغزم گل سوز و گدازست این
مبادا سرکشد جائیکه نتوانیش باز آری
گذشت از کشور دلها چه مژگان درازست این
چه سود از اشکریزی سر بزانوی غم ار ننهی
ندارد اجر چندانی وضوی بینمازست این
کلیم از هند اگر دستان رفتن می زند، ایدل
نسازی خارج آهنگش که آهنگ حجازست این
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان عشق و دردهای ناشی از آن پرداخته است. او از وجود ناز و نیاز سخن میگوید و به تسلیم شدن در برابر عشق اشاره میکند. غم و سوز دل عاشق، خواه ناخواه نمایان میشود و شاعر از دل آتشین خود به عنوان ابراز عشق یاد میکند. ترکیب عناصر طبیعی مانند گیاه و برق به ارتباط و آمیزش عشق و دلزدگی اشاره دارد. او درباره بلا و سختیهای عشق مینویسد و نشان میدهد که عشق حقیقتی است که نمیتوان آن را انکار کرد. همچنین، بین تقدیر و حسرت در عشق سخن میگوید و وضعیت خویش را به گردندۀ بیبرگ تشبیه میکند. شاعر در نهایت به این نکته میرسد که برخی احساسات و اشکها ممکن است بیفایده باشند، اما هنوز هم در جستجوی عشق و زیبایی هستند.