نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۲ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

پنبه‌ها بر روی داغ از آتش دل در گرفت

وقت مرهم خوش که بازم سوختن از سر گرفت

سرکشی با خاک‌ساران کی به جائی می‌رسد

سرو من از خاک نتوان سایهٔ خود برگرفت

من کجا، بد گردی افلاک و انجم از کجا

خاطرم در بزم عیش از گردش ساغر گرفت

گلستان چون ساقی مستان ندارد گلبنی

تا گل ساغر ازو چیدم گل دیگر گرفت

از خشن پوشی برون آورد فیض گلخنم

تن قبای تن نما اکنون ز خاکستر گرفت

بستگی در کار عاشق مایهٔ کام دل است

رشته نتواند گهر را بی‌گره در بر گرفت

اشک را در چشم از لخت جگر نتوان شناخت

طفل خودسر بود رنگ هم‌نشینان برگرفت

برنمی خیزد کلیم، از بستر راحت تنم

پیکر و بستر ز خون دل به یکدیگر گرفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره درد و رنجی است که شاعر از آتش عشق و جدایی احساس می‌کند. او به طور نمادین از پنبه‌هایی یاد می‌کند که به خاطر آتش دلش می‌سوزند و ناتوانی خود را در به دست آوردن آرامش بیان می‌کند. شاعر همچنین به تضاد میان عشق و خاک (واقعیت زندگی) اشاره دارد و به این می‌پردازد که هیچ چیزی نمی‌تواند درد عاطفی او را تسکین دهد. او در نهایت از حالت بی‌حالی و ناتوانی خود در مقابل بزرگ‌ترین مشکلات زندگی صحبت می‌کند و به کشش‌های دل و احساسات انسانی اشاره می‌کند.