نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۲ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

جگر ز زخم تو معمور و دل ز غم شاد است

ز یمن جور تو اقلیم درد آباد است

اجل ز هر غمم آسوده کرد و دانستم

که شمع را اگر آسایشی است از باد است

به آن رسیده که رامم شود، رمش ندهی

دمی به‌خواب شو ای بخت وقت امداد است

بهشت چون ز بنی آدم است دل خوش‌دار

که مانده از پدر این باغ و وقف اولاد است

ز شرم قد تو در باغ سرو پابرجای

چو بندگان بگریزد اگرچه آزاد است

هنوز تیشه سر از پیش برنمی‌دارد

ز بس‌که منفعل از سعی‌های فرهاد است

کسی‌که زلف به پایش فتاده می‌بیند

گمان برد که ز شمشاد سایه افتاد است

هلاک همت مرغ شکسته‌بال دلم

که از شکاف قفس در کمین صیاد است

چه حاجت است به قاصد که نامه‌های کلیم

به دست آه روان همچو کاغذ باد است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به زیبایی و غم عشق و درد و امید می‌پردازد. شاعر از زخم‌های عشق و غم‌های دل می‌گوید و بیان می‌کند که اگرچه زندگی پر از درد است، اما در عین حال فرصتی برای شادابی و آسایش هم وجود دارد. او به سادگی می‌فهمد که بسیاری از مشکلات به دلیل تأثیرات عشق و زیبایی‌های آن ایجاد می‌شود. در این میان، توجه به موانع و آرزوهای انسانی، به ویژه در عشق و انتظار، به چشم می‌خورد. شاعر از باغ و بهشت به عنوان نمادهای عشق و زندگی یاد می‌کند و این همه، نمایانگر عواطف عمیق و پیچیدگی‌های زندگی انسانی است. در نهایت، اشاره‌ای به نیاز به پیغام‌رسانی و ارتباط دارد که نشان می‌دهد چگونه احساسات عمیق، حتی بدون کلام، به خوبی منتقل می‌شوند.