غزل شمارهٔ ۵۲۱ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
برتر از خورشید شد کار سخن
شب ندارد روز بازار سخن
نارسائیهای انداز همه
از بلندیهای دیوار سخن
عرش کرسی می نهد در زیر پای
تا گلی چیند ز گلزار سخن
منکر هر ملت و مذهب که هست
برنمی خیزد بانکار سخن
بهر بازوی هنر ننوشته اند
هیچ تعویذی چو طومار سخن
چون قلم از خویش سرها بر تراش
سربسی خواهد سر و کار سخن
غیر یارانیکه مضمون می برند
کس نمی بینم خریدار سخن
میرزای ما جلال الدین بسست
از سخن سنجان طلبکار سخن
راستی طبعش استاد منست
کج نهم بر فرق دستار سخن
غرق بحر حیرتم دائم کلیم
گرچه با این قدر و مقدار سخن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و ارزش والای سخن و هنر کلام اشاره دارد. شاعر میگوید که سخن از خورشید نیز بالاتر است و در بازار روز، شب وجود ندارد. او نارساییها را در سایه دیوار سخن میبیند و از اینکه هنر و خلاقیت هیچ تعویذی مثل کلام ندارد، سخن میگوید. همچنین، بیان میکند که در دنیای کلام تنها یاران و اهل فن به سخن علاقهمندند و دیگران کمتر به آن توجه میکنند. شاعر در نهایت به این نکته میرسد که در دریایی از حیرت و شگفتی غرق است و با این حال به ارزش سخن و هنر آن واقف است.