غزل شمارهٔ ۵۲۶ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
کس نمی گیرد دگر در رهن صهبا پیرهن
از تو چاک ایدست بیتابی و از ما پیرهن
بیتو ضعفم قوتی دارد که مانند حباب
باز می افتم اگر بردارم از جا پیرهن
شب قبای صبر دلها چاک شد چون آمدی
همچو شمع خلوت فانوس یکتا پیرهن
از زکوة سنبلستان تار زلفی ده بباد
پاره زین امید می سازند گلها پیرهن
در میان گر پا نیارد گرم خوئیهای داغ
با همه نسبت نمی چسبد بر اعضا پیرهن
نیست تار و پود راحت در لباس روزگار
یک بیک را آزمودیم از کفن تا پیرهن
سخت جانی بسکه از پهلوی ما اندوخته
کار جوشن می کند بر پیکر ما پیرهن
خرقه عریانی از دست تو چون پوشیده ام
قامتم هرگز نخواهد راست شد با پیرهن
جامه پوشاندن یتیمان را مسلمانی بود
دختر رز را بپوشانم ز مینا پیرهن
گاه عریان از جنون چون شمع می گردد کلیم
گاه چون فانوس میآید سراپا پیرهن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به وصف حالتهای عاطفی و وجودی شاعر میپردازد. شاعر از لباس و پوشش به عنوان نمادی از احساسات و ارتباط خود با دیگران سخن میگوید. او مواردی چون ضعف، احساس اندوه، و غم را با تصویر لباسها و پوششها به تصویر میکشد. در برخی ابیات، از چاک شدن دلها و پوشاندن یتیمان یاد کرده و به تأثیرات روحی و عاطفی آن اشاره میکند. شعر همچنین به تداعیهای عمیق انسانی و جستجوی آرامش و هویت در میان چالشهای زندگی میپردازد. از این رو، لباس به مثابه نماد وضعیتهای درونی و外ی شاعر مطرح میشود و نشان دهنده تنشهای روحی و جانی اوست.