نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۳۹ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

عصا و رعشه‌ای در دست از پیری به ما مانده

ز دست‌انداز ضعف این است اگر چیزی به پا مانده

ز خرمن‌ها رود بر باد کاه و حیرتی دارم

که چون کاه تنم از خرمن هستی به جا مانده

ز بار جامه از ضعف بدن در زیر دیوارم

تنم مانند نال خامه در زیر قبا مانده

نگاهم بر قد این سروبالایان نمی‌افتد

که سر همچون کمان حلقه‌ام بر پشت پا مانده

فلک با این همه حرصی که در پرده‌دری دارد

دل ما همچنان در پرده شرم و حیا مانده

گل خاکی که بی‌خارست در راه طلب نبود

به پایم یادگار هر گلی خاری جدا مانده

به درویشی چنانم نقش نسبت خوش‌نشین گشته

که همچون سکه‌ام بر تن نشان بوریا مانده

عصای کور می‌دزدند اهل عالم از خست

توقع از که می‌داری که گیرد دست وامانده

کلیم از دل غمی گر رفت ازان جانکاه‌تر آمد

اگر خاری برون آمد ز جا سوزن به جا مانده

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به موضوع پیری، ضعف جسمانی و ناتوانی اشاره دارد. شاعر با استفاده از تصاویر و نمادها، حالتی از حیرت و نگرانی را به تصویر می‌کشد که نشان‌دهنده تجربه زندگی و گذر زمان است. او به عصا و لرزش‌های ناشی از پیری اشاره می‌کند و بیان می‌کند که چگونه آثار ضعف و ناتوانی بر تن و ذهنش باقی مانده است. همچنین، شاعر از مقایسه‌ی خود با جوانان و ناتوانی‌اش برای برآورده کردن انتظارات صحبت می‌کند و به ناامیدی و غم درونی‌اش اشاره می‌کند. در نهایت، او احساس می‌کند که در درون خود نشانه‌ها و یادگارهایی از گذشته‌اش باقی مانده‌اند، حتی اگر بدنش دیگر توانایی گذشته را نداشته باشد.