غزل شمارهٔ ۵۴ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دل پس از طوف حرم بر در میخانه نشست
هر کجا شیشهٔ می دید چو پیمانه نشست
رفتی از دیده و من دشمن چشمم، که چرا
بسفر زود رود هر که درین خانه نشست؟
کس گرفتار بر ابروی تو چون چشمت نیست
زیر آن تیغ بلا سخت اسیرانه نشست
همنشین میدهیم پند، ولی معذوری
خوی دیوانه گرفت آنکه به دیوانه نشست
بیشتر از همه مرغ دل ما را کشتی
جرمش این بود که در دام تو بیدانه نشست
خواهم از پای خود این بند وفا بردارم
چون نگین چند توان بر در یک خانه نشست؟
ترک این هرزه رویها نتوان کرد، کلیم
نمکش رفت چو دیوانه به ویرانه نشست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره درد و رنجی است که دل عاشق به خاطر دوری معشوق احساس میکند. دل پس از طوفانهای درون، در میخانه نشسته و به سراغ شراب میرود تا تسکینی بیابد. شاعر متوجه میشود که هیچ کس به اندازه معشوقش در قلبش تأثیر نمیگذارد و تحت تأثیر زیباییاش اسیر شده است. با وجود نصیحتهای دیگران، دیوانگی عشق باعث میشود همچنان در این راه پیش برود. شاعر به بندهای وفا اشاره میکند و میگوید که حتی نمیتواند از این عشق رهایی یابد، چرا که دلش به شدت به معشوق وابسته است و هیچ راهی برای ترک این حالت نیست. در نهایت، با وجود درد و آلام، شاعر هنوز از عشق و زیبایی معشوقش دوری ناپذیر است.