غزل شمارهٔ ۵۴۲ - در مدح شاهجهان کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
غرور حسنش از بس با اسیران سرگران کرده
زره برگشته تیرش استخوانم گر نشان کرده
بعاشق دشمنست آنسانکه هرگز گل نمی بوید
ز گلزاری که دروی عندلیبی آشیان کرده
بر آن لب خال مشکین چیست، نقاش ازل گویا
ز کار خویش چیزیرا که خوش کرده نشان کرده
گهی از ناوک آه سیه روزان حذر میکن
که مژگان تو پشت طاقت ما را کمان کرده
نمی دانم چرا مردم بخونش تشنه تر گردد
صراحی در تن ساغر اگر صد بار جان کرده
اگر چه دیده ام خود می برد در جستجوی او
ز بینابی بهر سو باز قاصدها روان کرده
دهن گر از هجوم بوسه خواهان کرده رو پنهان
کمر خود را چرا از دیده مردم نهان کرده
نه اشک از دیده سودی دید و نه نظاره بهبودی
درین دریای خون هر کس مسافر شد زیان کرده
کلیم از دست بیداد تو کی باز از فغان دارد
زبانی را که وقف مدحت شاه جهان کرده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر احساساتی عمیق نسبت به عشق و جدایی را بیان میکند. او به غرور و زیبایی معشوق اشاره میکند که چنان شگفتانگیز است که حسرت دیگران را بر میانگیزد. معشوق خود را از دوستان و عاشقان دور میکند و هیچگاه از عشق و محبت به دیگران خبری ندارد. شاعر در ادامه، به درد و رنج عاشقان و انتظار طولانی آنها برای دیدن معشوق اشاره میکند. او همچنین به ناامیدی و غمی که در دل افراد وجود دارد، و زندگی پر از خون و غم آنها اشاره میکند. در نهایت، شاعر به تملق و مدح از معشوق میپردازد و در عین حال از درد و رنج خود میگوید.