نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۵۰ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

اشکم ز دل چو شعله فروزان برآمده

طوفانم از تنور بدینسان برآمده

رفتی و مضطرب ز قفایت دویده اشک

چون لشکری که از پی سلطان برآمده

جائی بدلگشائی چشمت ندیده است

تا سرمه از سواد صفاهان برآمده

از بسکه روزگار دنی سفله پرورست

از تخم لاله خار مغیلان برآمده

از تیغ عمر خط تو کوتاه کی شود

چون از کنار چشمه حیوان برآمده

معشوق خورد سال درآید بقید ضبط

سروی که قد کشیده ز بستان برآمده

جستم بسی ز شش جهت و هفت کشورش

آسودگی ز عالم امکان برآمده

گل گل و باده چهره سبزان هند بین

در باغ حسن لاله ز ریحان برآمده

در آرزوی خاتم لعلت ز بس گداخت

انگشتری ز دست سلیمان برآمده

رستائیست هر که نباشد ز شهر عشق

هرچند چون کلیم ز یونان برآمده

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر با استفاده از تصاویر زیبا و استعارات، احساسات عمیق خود را درباره عشق و جدایی بیان می‌کند. او از اشک‌هایی می‌گوید که به خاطر دوری معشوق از دلش برآمده و این اشک‌ها را به طوفانی تشبیه می‌کند. همچنین به بیان عشق و دلتنگی پرداخته و از زیبایی‌های طبیعی و معشوق خود الهام می‌گیرد. شاعر به تلخ‌کامی‌های زندگی و پیچیدگی‌های عشق اشاره می‌کند و در نهایت بر این نکته تأکید دارد که هر کس که از عشق دور باشد، نمی‌تواند به حقیقت این احساس پی ببرد.