غزل شمارهٔ ۵۵۱ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
آمد آن هوش ربای دل کار افتاده
زلف آشفته بپایش چو نگار افتاده
حسرت ناوک او می کشدم این چه بلاست
که اگر تیر خطا گشته شکار افتاده
همرهان دشمن و من بیکس و رهزن در پی
دستم از کار فرو مانده و باز افتاده
نامه کاغذ آتش زده را می ماند
جابجا اشک چو افشان شرار افتاده
حسن در کسوت یکرنگی عشق ار نبود
گل بخون لاله در آتش بچکار افتاده
بحساب زر خود می کند ایمان تازه
خواجه آندم که نفسها بشمار افتاده
کشته عشق شو ایدل که زخس خوارترست
هر که زین بحر سلامت بکنار افتاده
نیست در محفل این تیره دلان راه چراغ
کار پروانه بسرهای هزار افتاده
قیمت و قدر کلیم ای بت رعنا بشناس
سرو بی فاخته از چشم بهار افتاده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از حالت افسردگی و ناامیدی خود ناشی از عشق و جدایی سخن میگوید. او به توصیف زیبایی معشوق میپردازد که دل او را ربوده و باعث شده تا در حسرت عشقش به سر ببرد. شاعر از تیر عشق سخن میگوید که به او اصابت کرده و دستش از کار افتاده است. او به دنبال یاری از دوستان است، اما احساس میکند که در این مسیر تنها و بیکس است. استفاده از تصاویر شعری زیبا، مانند نامه آتشزده و گلهای لاله، عمق احساسات او را بیان میکند. در نهایت، شاعر به اهمیت عشق واقعی اشاره دارد و میگوید که کسی که در عشق رنج میکشد، ارزش و قیمت خود را بشناسد.