غزل شمارهٔ ۵۵۳ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
دوران ز عاریتها دندان ز ما گرفته
نوبت رسد بنانم چون آسیا گرفته
داریم در فراقت اشک بهانه جوئی
بدخوی تر ز طفل از شیر وا گرفته
صد برق ناامیدی کرده کمین ز هر سو
نخل امیدواری هر جا که پا گرفته
بر سفره زمانه کش غیر استخوان نیست
هر کس دمی نشسته طبع هما گرفته
صد دستگیرش ار هست نقش قدم نخیزد
تعلیم خاکساری گوئی زما گرفته
تمییز صاف از درد دوران نمی تواند
هر آستان نشینی در صدر جا گرفته
با آنکه هر دو زلفش در کشتنم یکی شد
هر تاری از ندامت ماتم جدا گرفته
ریزند خرقه پوشان خون در لباس تقوی
شمشیر این دلیران جا در عصا گرفته
آوارگان ندارند پیر طریق جز ما
هر کس کلیم شد پیر همت ز ما گرفته
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر احساسات عمیق خود را درباره فراق و ناامیدی بیان میکند. او به عوارض رنج و بیتابی ناشی از جدایی اشاره دارد و میگوید که در غم این جدایی، اشک میریزد و از بیتوجهی به خودش انتقاد میکند. امید و ناامیدی در زندگیاش متضاد هستند و او به دقت مراقب شرایط اطرافش است. شاعر به دشواریهایی که در زندگی وجود دارد اشاره میکند و به تأثیر این دشواریها بر روح و روان خود میپردازد. همچنین، به نوعی از زهد و سادهزیستی اشاره میکند که از سادگی و خاکساری نشأت میگیرد. شعر به نوعی مناجاتی با درد و رنج انسان معاصر تبدیل میشود که در جستجوی امید و راهی برای بهبود وضعیت خود است.