غزل شمارهٔ ۵۵۵ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
تو ز روی مهربانی بمیان مگر در آئی
که کنند صلح با هم شب ما و روشنائی
دل خونچکان بزلف تو هنوز هست خندان
که شود ز دستباری کف شانه ها حنائی
برهش قدم ز سر کن، بفکن کلاه نخوت
که بکام خویش سالک رسد از برهنه پائی
ز طلب همان چو حرمان کندت شکسته خاطر
که شکستگی گدا را بود آلت گدائی
پر تیر چون ندارم که ز مردمان گریزم
چو هدف نهاده ام تن بزبان آشنائی
بشکنجه حوادث درم کف بخیلم
بکدام آشنائی بزنم در رهائی
ز پی قبول عامه به ریا بکوش زاهد
چه روی بشهر کوران بامید خودنمائی
خم زلف یار دارد سبق قناعت ما
که شکست تا که باشد نخوریم مومیائی
سر دیگ همت خود، فلک آنزمان گشاید
که گدا بکاسه دستش نرسد ز بینوائی
تو که صد وسیله جوئی که کسی بدامت آید
ز کلیم بی بهانه ز چه می کنی جدائی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و جدایی و پیچیدگیهای روابط احساسی است. شاعر از معشوق خود میخواهد که با مهربانی وارد زندگیاش شود و صلحی میان شب و روشنایی برقرار کند. او به دل خونین خود اشاره میکند که با وجود درد، هنوز شاداب است. شاعر از معشوق میخواهد که از خودخواهی دست بردارد و به دنبال آرامش باشد. همچنین به سختیهای زندگی، جدایی و تفاوتهای انسانی اشاره میکند و خواستار همدلی و نزدیکی است. وی با بیتابی انتظار دارد که سرنوشت به او اجازه دهد تا از فقر و رنج رهایی یابد و به یاد میآورد که نمیتواند خود را از دیگران دور کند. در نهایت، او به جدایی از معشوق و تلاش برای جلب توجه اشاره دارد و از نیاز به همدلی و اتصال یاد میکند.