غزل شمارهٔ ۵۵۹ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
رواج جهل مرکب رسیده است بجائی
که کرده هر مگسی خویشرا خیال همائی
ز طور مرتبه موسوی فرود نیاید
بدست کور گر افتد درین زمانه عصائی
ز رغم مائده عیسوی بخویش ببالد
اگر چه کاسه خالی بود بدست گدائی
زند ز نغمه داود طعنه صوت صدایش
زمانه بر گلوی هر خری که بست درائی
ز خاک بیمدد دستگیر هر که نخیزد
زند بافسر خورشید نخوتش سرپائی
نیاز و عجز گدایانه می خرند و ندارند
مروتی که گدائی از آن رسد بنوائی
ز دانه خرمن اهل غرور مایه ندارد
رود بغارت اگر برخورد بکاهربائی
تمام در شب تاریک جهل، یوسف وقتند
سری بر آور ای شمع امتیاز کجائی
همه ببانگ سگ نفس می روند بمنزل
عجب تر اینکه به از خضر جسته راهنمائی
کلیم خاطر روشن زغم چه عکس پذیرد
بر آینه تیرگی است زنگ زدائی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به رواج جهل مرکب و غرور کاذب در جامعه اشاره میکند. او به این موضوع انتقاد میکند که افراد به جای فهم و بینش، خود را در مقامهای بالا میبینند و به خود میبالند، حتی اگر در حقیقت فاقد توانمندیها و دانش لازم باشند. او همچنین به نسبت نادانی و جهل به شخصیتهای بزرگ تاریخی، مانند موسی و عیسی، اشاره میکند و تأکید میکند که حتی در زمانۀ ما، افراد نادان در جایگاههای رفیع قرار میگیرند. شاعر خواستار روشنایی و آگاهی در این تاریکی است و به این نکته اشاره میکند که بسیاری از افراد با غرور به راههای نادرست میروند و در این میان، حتی ممکن است به دنبال راهنمایی از کسانی باشند که خود نیز در جهل به سر میبرند. در نهایت، او به تلاش برای یافتن روشنایی و آگاهی در جهانی پر از تاریکی و نادانی اشاره میکند.