غزل شمارهٔ ۵۵۷ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
فقر وارستگی است از غم هر نیک و بدی
نه که سر بار شود فکر کلاه نمدی
خلق مرغان اسیرند که در یک قفسند
زان میان از که توان داشت امید مددی
غنچه در باغ جهان نیز چو من با دل تنگ
دست بر سر زند از سرکشی سرو قدی
این دل پرحسد و کینه که در بر داری
سینه را ساخته خواری کش هر دست ردی
لذت بوسه رکاب از کف پای تو گرفت
که نیاید بمیان پای شمار و عددی
شکرها گویمت ای چرخ که از گردش تو
نیست یک کس که توان برد بحالش حسدی
بخت وارون من آن نیل بود برزخ عمر
که کشد جانب خود آفت هر چشم بدی
عادت داد و ستد دادن جان مشکل کرد
زانکه این داد ز دنبال ندارد ستدی
لاف بی برگی فقر از تو حرامست کلیم
پوست تختی چو تو داری و کلاه نمدی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در مورد مفهوم فقر و سختیهای زندگی است، که به نوعی میتوان آن را وارستگی از غمها و نگرانیهای نیک و بد در نظر گرفت. شاعر اشاره میکند که انسانها مانند پرندگانی در قفسی هستند و امید کمک از کسی را ندارند. او همچنین به دل تنگ خود و حسد و کینهای که در دل دارد اشاره میکند. در نهایت، شاعر به وضیعت بد بختی خود و عادات ناپسند اجتماعی اشاره میکند و به این نتیجه میرسد که فقر به نوعی غیرقابل تحمل است. این شعر به نوعی انتقاد از شرایط اجتماعی و اقتصادی و تلاش برای پیدا کردن امید و خوشبختی در دنیا است.