غزل شمارهٔ ۵۶۴ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
نزد این خلق از رواج باطل حق دشمنی
حرف حق گو، چون اناالحق گوی باشد کشتنی
بسکه در پای خیالت هر زمان سر مینهم
در جوانی چون هلالم گشته قامت منحنی
بر جرس این طعنه می آید که در راه طلب
زار نالی اینقدر از چیست با روئین تنی
عاقبت پیراهن گل پای تا سر در گرفت
تا بکی بر آتش بلبل کند دامن زنی
خلوت دل بیصفا و تیره شد از راه چشم
گرچه دایم خانه از روزن پذیرد روشنی
نیست همچون دامن مژگان او آتش فروز
گر کند دور افق بر آتش من دامنی
می تواند داد اثر تیر دعا را آنکه داد
ناوک مژگان او را بیگمان صیدافکنی
چاره سازی سر کند هر جا که بخت چربدست
می کند آبی که او ریزد بر آتش روغنی
شمه ای ز آهن دلی های تو می گفتم کلیم
چون جرس بودی اگر او را زبان آهنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از دشواریهای بیان حقایق در دنیایی پر از باطل صحبت میکند. او میگوید که بیان حقیقت مانند گفتن "انا الحق" میتواند به خشونت انجامیده و جان انسان را به خطر بیندازد. در جوانی، شاعر به زوال خود اشاره میکند و به سختیهایی که در مسیر جستجوی حقیقت با آنها مواجه است، اشاره میکند. او از تیرهروزی دل خود میگوید و بر آتش وجود خود که ناشی از عشق است، تاسف میخورد. به طور کلی، شعر جلوهای از کشمکشهای درونی، عشق، و سختیهای زندگی را به تصویر میکشد.