غزل شمارهٔ ۵۶۷ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
یکسر مو نیست در زلف تو بیتاب و خمی
هر خم از جمعیت دلها سواد اعظمی
می کنم درمان دل صد چاک را از سوز عشق
آتشست ار زخم مجمر دیده گاهی مرهمی
همچو مرغان آشیان گم کرده ام از جستجو
در میان خلق می گردم که یابم آدمی
بار بر هر کس بقدر طاقت اومی نهند
گر گره در کار گل افتد چه باشد، شبنمی
داغ حرمان آنقدر خواهم که در مرگ امید
زان گل خودرو توانم بست نخل ماتمی
ایکه احوال دل غمدیده میپرسی که چیست
چیست حال یک هدف با تیر جور عالمی
کیستم من پای تا سر نسخه ای از زلف او
تیره روزی، بیقرار، آشفته حالی، در همی
روزگار سفله را بنگر که نتوان چشم داشت
کاستین بیمزد دست از دیده برچیند نمی
کس امانت دار سر عشق کم دیدم کلیم
راز عاشق جز فراموشی ندارد محرمی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از دلتنگی و عشق میگوید. او احساس میکند که در زلف محبوبش گم شده و هر بار که به خود میآید، دلی از درد و آتش عشق میسوزد. شاعر خود را مانند پرندهای میبیند که آشیان خود را گم کرده و در جستجوی عشق میان مردم است. او از بار سنگین غم و حرمان صحبت میکند و میگوید که حال دلش به گونهای است که نمیتواند امیدی داشته باشد. شاعر در این شعر از سختیهای روزگار و تنهایی خود نیز میگوید و در نهایت بیان میکند که راز عشق تنها فراموشی است و کسی را نیافته که از این راز بخواهد.