غزل شمارهٔ ۵۶۹ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)
زتیغ تو بر دل در آشنائی
گشادیم شاید ازین در در آئی
نگه را بمژگان رسان، چند باشد
میان دو همخانه ناآشنائی
سر الفت ابروان تو گردم
که یک مو ندارند از هم جدائی
به پیش فریبنده چشم تو میرم
که مژگان ز مژگان کند دلربائی
بدریوزه خاکپایت بتان را
شود دیده ها کاسه های گدائی
براه تو ای صید وحشی ز هر سو
شد از دیده دامها روشنائی
ترا شمع در هیچ بزمی نبیند
که نگدازد از خجلت خودنمائی
زبر گشته مژگانت آخر نپرسی
که رو بر قفا از چه بی جدائی
کلیم آتش داغت افسرده گشته
منه دل برین چشم بی روشنائی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عشق و دلدادگی میپردازد. شاعر از تاثیر عمیق نگاه معشوقش بر دل سخن میگوید و در تلاش است تا او را به خود نزدیک کند. او به زیبایی ابروان و مژههای معشوق اشاره میکند و به نوعی حسرت جدایی را بیان میکند. شاعر نشان میدهد که چقدر از دوری محبوب رنج میبرد و در عین حال به زیبایی و جذابیت او در هر جمعی اشاره دارد. در نهایت، او تحت تاثیر عشق و آتش دل خود، نگرانی و غم جداییاش را ابراز میکند.