غزل شمارهٔ ۵۷۰ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
نیست بیفایده این بیخودی و مدهوشی
عقل را پخته کنم از سفر بیهوشی
هیچ دل نیست که با عشق نباشد گستاخ
کو حبابی که بدریا نکند سر گوشی
اخگر از عاقبت کار جهان باخبرست
تن خاکستریش بین پس از اطلس پوشی
سرش از دوش بمقراض فنا بردارند
شمع اگر با تو کند آرزوی همدوشی
زهر چشمش نکند دست هوس را کوتاه
تلخی می نشود مانع ساغر نوشی
همه جا حوصله خوبست بجز بزم شراب
که ز کس فوت شود فایده بیهوشی
تو که بر حرف کسی گوش نمی اندازی
چه شود گر دهیم رخصت یک سر گوشی
حاصل هر دو جهان را بسخن گر بدهند
مگشا لب چه توان یافت به از خاموشی
گرچه بهر گهر آبله جا نیست کلیم
چون صدف ساخته دل با غم تنگ آغوشی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیفایده بودن بیخودی و مدهوشی اشاره میکند و بر لزوم پخته شدن عقل از سفر بیهوشی تأکید میکند. او بیان میکند که هیچ دلی نیست که با عشق گستاخ نباشد و از حبابهایی که به دریا نمیرسند سخن میگوید. شاعر از علم به عاقبت کار جهان سخن میگوید و به خاکستری شدن جسم پس از مرگ اشاره میکند. او همچنین به آرزوی شمع در کنار معشوق اشاره میکند و تلخی زندگی را در مقابل شیرینی عشق به تصویر میکشد. در نهایت، شاعر به بیفایده بودن حرف زدن در مجالس غیر شرابخواری اشاره کرده و از دل شکسته خود مانند صدفی با غم یاد میکند.