نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۷ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

هرگز دلت نشان گذار وفا نداشت

سنگی که ره فتاد بر او نقش پا نداشت

دل از هجوم درد تو شرمندگی کشید

ویرانه حیف درخور سیلاب جا نداشت

شمعم ز باد دامن فانوس می‌کشد

آن محنتی که در ره باد صبا نداشت

از هایهای گریهٔ من تا دلش گرفت

دیگر چو آب تیغ، سرشکم صدا نداشت

بر سینه خط زخم چو خوانا نوشته شد

داغ ارچه بود حاجت این نقطه‌ها نداشت

روزی هزار بار اگر گریه دیده را

می‌شست بی‌تو خانهٔ چشمم صفا نداشت

جز خاک کوی دوست که نتوان ازو گذشت

از چاک سینه بستن خونم دوا نداشت

گر آب و دانه در قفس مرغ دل نبود

صیاد را چو جرم قفس این فضا نداشت

از گریه‌ام که زیب عروسان گلشن است

پای گلی نبود که رنگ حنا نداشت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از دلشکستگی و درد عاطفی گوینده سخن می‌گوید. او به وفای دیگران و دلتنگی‌هایش اشاره می‌کند و می‌گوید که دلش همیشه در معرض درد بوده و احساس شرمندگی می‌کند. با استعاره‌هایی از شمع و باد، نشان می‌دهد که چگونه شرایط زندگی‌اش او را تحت تاثیر قرار داده است. گریه و زخم‌های عاطفی‌اش به وضوح در کلامش احساس می‌شود و در نهایت به این نتیجه می‌رسد که تنها در کوی دوست می‌تواند آرامش یابد. این شعر، پر از احساسات عمیق و تصاویر زیباست که نشان‌دهنده غم و حسرت عاشقانه است.