غزل شمارهٔ ۵۸ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
رفتن ز درت کار من دل نگران نیست
گر کشته شوم خونم از آن کوی روان نیست
با تیر بلا چون هدفم، رویگشاده
گر کوه شود درد غم عشق گران نیست
حال من بیبرگ نوا را چه شناسد
آن سرو که آگاه ز تاراج خزان نیست
رسوائی ما را ز کفن پرده مپوشید
گر شمع بفانوس رود، باز نهان نیست
شمشیر تو خوب است که بیخواست برآید
فیضی نرساند به دل آبی که روان نیست
طالع مددی گر نکند کی به کف آیی
بی یاری کس تیر در آغوش کمان نیست
کس واقف حیرانی ما نیست درین بزم
کانجا که تویی دیده به غیری نگران نیست
در دامن الوند دگر غنچه شود گل
زنهار مگوئید کلیم از همدان نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و غم جدایی سخن میگوید. او احساس نگرانی و درد درونی خود را بیان میکند و میگوید که حتی اگر جانش را در این راه بدهد، دلش نگران نیست. عشق او چنان سنگین است که حتی مشکلات بزرگ نیز برایش اهمیتی ندارد. شاعر به سرسبزی و زیبایی که در کنار معشوق وجود دارد اشاره میکند و میگوید که هیچکس نمیتواند عمق درد و حیرت او را در این عشق درک کند. او در نهایت از زحمات و ناکامیهای خود حرف میزند و تأکید میکند که حقیقت و شفافیت عشق در وجود خود اوست.