غزل شمارهٔ ۵۷۲ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خموش باش دلا عرض مدعا کردی
زبان به بند، سر گریه را چو وا کردی
ز شوخی ارچه بیکجا قرار نیست ترا
برون نمی روی از خاطری که جا کردی
بگلشن از قدمت داغ لاله مرهم یافت
بخنده هم گره از کار غنچه وا کردی
بزیر خاک تب هجر و رنج رشک بجاست
کدام درد مرا ای اجل دوا کردی
بناله ام دل صد مرغ می کشد آنجا
مرا برای چه از دام خود رها کردی
خوشم که دفتر دل نم کشیده بود ز خون
به تیغ هر ورقش را ز هم جدا کردی
زمانه شاعرم ار کرد زو نمی رنجم
چه کردمی اگرم شاعر گدا کردی
درین زمانه که مرغ کباب در قفس است
کلیم فکر رهائی تو از کجا کردی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساسات عمیق و دردناک عاشقانه است. شاعر به توضیح اندوه و حسرت خود میپردازد و از جدایی و غم ناشی از آن سخن میگوید. او از دلتنگی و ناکامیهای عاشقانهاش میگوید و به کنکاش در احساساتش میپردازد. همچنین، شاعر احساس میکند که عشقش مانند گلی در باغ زندگیاش زیبایی میآورد، اما در عین حال، درد و رنجی نیز به همراه دارد. او از ابدیت زمانه و مشکلات آن شکایت میکند و به این فکر میکند که چگونه میتواند از این وضعیت رهایی یابد. در نهایت، اشعار وی تلفیقی از زیبایی و غم است که نمایانگر تمایلات و چالشهای انسانی میباشد.