نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۷۳ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

فزون از صبر ایّوبست تاب محنت دوری

که رنجوری نباشد آنچنان مشکل که مهجوری

چنان بی روی تو دست و دلم از کار خود مانده

که ساغر در کفم لبریز و من مُردم ز مخموری

ز گوش این نکتهٔ پیرِ مُغان بیرون نخواهد شد

که مستی خاکساری آوَرَد، پرهیز مغروری

ز چشمِ اعتبارِ خلق چون پنهان شوی دانی

که باشد مستی و رسواییِ ما عین مستوری

تو همچون شعلهٔ سرکش زِ هر آلایشی پاکی

ز ما گردی به دامانِ تو ننشیند مگر دوری

نصیب ما نشد یک بار دیدار تو را دیدن

به خوابت هم نمی‌بینم، زهی کوری زهی کوری

چنان عالم به بندِ اعتبارِ ظاهر افتاده

که پروانه نسوزد گر نباشد شمعِ کافوری

نگویی بی‌اثر دیگر کلیم این اشکریزی را

ز بختم گریه آخر هم سیاهی بُرد و هم شوری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره درد و رنج دوری از معشوق است. شاعر به شدت احساس می‌کند که محنت و مشکلات ناشی از جدایی، بسیار بیشتر از صبر ایوب است. او می‌گوید که آنچنان درگیر عشق و اشتیاق به معشوقش شده که دیگر نمی‌تواند به کارهای خود بپردازد. همچنین به پیری اشاره می‌کند که می‌داند مستی و سرمستی ناشی از عشق، باعث خوار و ذلیل شدن آدمی می‌شود. شاعر به سختی از دنیای ظاهری و اعتبار مردم گوید و به این موضوع می‌پردازد که فقط با دیدن معشوق می‌توان از شعله عشق بهره‌مند شد. در نهایت، او از جدایی رنج می‌برد و بیان می‌کند که حتی در خواب هم نمی‌تواند معشوقش را ببیند و تمام این دردها نشان‌دهنده‌ی ناامیدی و آرزوهای ناکام اوست.