غزل شمارهٔ ۶۹ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
عارف که جا به جز سر کوی فنا نساخت
جائیکه سیل راه ندارد سرا نساخت
افلاک را به فکر من انداخت وصل او
کم بخت را سعادت بال هما نساخت
در ملک زندگی دل بیشور عشق نیست
آری به دهر کس جرس بیصدا نساخت
زان کوی پا کشیدم و رفتم ز یاد او
داروی ناگوار صبوری مرا نساخت
عاشق که چشم حسرت او وقف آن لب است
تا داشت دسترس به نمک توتیا نساخت
دانی که را ز شیردلان، مرد گفتهاند؟
آن را که تنگدستی، بیدست و پا نساخت
گفتم که دل به دست من آمد ز ترک عشق
دل کز تو شد جدا به من بینوا نساخت
شمشیر امتیاز جهان را برش نماند
یک جوهری دُر و خزف از هم جدا نساخت
در روزگار تنگدلی عام شد کلیم
زانسان که شمع در دل فانوس جا نساخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان عواطف و احساسات عاشقانه خود میپردازد. او از درد و ناامیدی ناشی از جدایی میگوید و به نبود عشق در زندگی اشاره میکند. عارف (عاشق) از دنیای مادی و بیحالی دوری میکند و تنها در جستجوی وصال محبوب است. او به این نکته اشاره میکند که افراد بیتجربه و تنگدست نمیتوانند عشق را درک کنند و در نهایت، تشبیهات مختلفی از زندگی و عشق ارائه میدهد که نشاندهنده اندوه و حسرت اوست. شعر تأکید دارد بر اینکه عشق حقیقی نمیتواند تحت تأثیر مشکلات دنیوی قرار بگیرد و اهمیت والای عشق را در زندگی نشان میدهد.